حکومت رندها از نیمه دوم قرن پانزدهم شروع شد و تا پایان نیمه اول قرن هفدهم میلادی ادامه یافت. این قبیله تا اواخر قرن دوازدهم (۱۱۸۵-۱۱۰۰) در بلوچستان بسر میبرد و تحت رهبری میرجلال خان رند بسوی بمپور مهاجرت نمودند. آنها پس از مدتی سکونت در بمپور، بدلیل نامناسب بودن آب و هوا برای دامداری و یا نبودن چراگاه­های مناسب از مکران کوچ کرده و جای سرسبزتری جهت زیستن بیابند. در این زمان میرشیهک رئیس قبیله است و در سال ۱۴۸۴ بنفع پسر جوانش میرچاکر از رهبری کناره میگیرد. همنطور ریاست طایفه لاشاری­ها را میر گوهرام پسر نودبندک عهده­ دار بود. این دو طایفه مقتدر و نیرومند که قبلاً با یکدیگر و همچنین بلوچ­ از اتحاد و یگانگی فوق­العاده­ای برخوردار بودند، بطرف قلات حرکت کردند. در این بین از کیچ تا کچهی(Kachchi) را بتصرف خود درآوردهند و بر هر یک از این مناطق نمایندگان خویش را منتسب ساختند. رندها از طریق دره بولان و لاشاری­ها از دره مولا پیش رفتند. لاشاریها موفق بتصرف اراضی حاصلخیزی از ناحیه کچهی شدند در حالیکه مناطق خشک و سوزانی همانند ڈھاڈر(Dadar)  و سـبی(Sibbi) و بخشی از کچهی از آن رندها میگردند.

بگونه­ای که در سطور بالا بیان داشتیم، هدف اصلی از تغییر مکان بدست آوردن جائی مناسب بمنظور نگاهداری و پرورش دامهای این دو قبیله بودو از اینکه زمینهای زرخیز بدست لاشاریها افتادند باطناً رندها رنجیده خاطر شدند ولی بشکلی علنی از اظهار نظر در اینمورد خودداری نمودند. اکثر بلوچها رهبریت میرچاکر را که فردی مقتدر و نیرومند بود قبول داشتند و همین امر باعث شد تا سـبی بعنوان یک مرکز سیایس مهم در آید.

به این خاطر وسیعترین جلسات و سخنرانیها در سـبی برگزار میشدند و هر سال یک جشن براه میاداختند. تخم کینه و نفاق بین رنـدها و لاشاری­ها از اینجا پاشیده میشود. اولین و طولانی­ترین جنگ طایفه ای در تاریخ بلوچستان آغاز گشته و بمدت ۳۰ سال ادامه مییابد. این جنگ بی­حاصل که نتیجه­ای جز کشتار و بی­خانمانی توده­های وسیعی از مردم بلوچ در بر نداشت، بدانجا پیش رفت که یک طایفه بر علیه دیگری از نیروهای بیگانه طلب کمک و مساعدت نماید. راجع به علل اینگونه برخوردها سخنان فراوانی شنیده میشود. لیکن عمده مسئله­ای که بنظر ما رندها آنرا بهانه­ای برای آغاز جنگ با لاشاریها قرار میدهند، همان دفاع از مال و مویشی زنی بنام گوهر میتواند باشد. گوهر قبلاً در محدوده لاشاریها بسر میبرده و بدلیل مالیاتهای سنگینی که از وی میگرفتند، بصورت پناهنده پیش چاکر میرود.

تنی چند از جوانان لاشاری به شترهای وی شبیخون میزنند، تعدادی را میکشند و تعدادی را با خود به یغما میبرند. بعضی از مورخین مینویسند که روزی پسر میر گوهرام یعنی میر رامین بهمراهی چند تن از دوستانش به سـبی میرود و با پسر عمه میر چاکر، میر ریحان مسابقه اسب دوانی میگذارند. در این مسابق هیچکس از دیگری پیشی نمیگیرد، اما چون داوران از قبیله رند بودن، پیروزی میرریحان را اعلام میدارند که در نتیجه آن میررامین ناراحت میشود و بهنگام مراجعت تعدادی از شترهای گوهر را که در منطقه میرچاکر سکونت داشت، بقتل میرسانند. میرچاکر از این قضیه مطلع گشتهو سخت برافروخته میشود و اظهار میدارد که تا بحال کسی جرأت نکرده تا در محدوده من به چنین عمل ناشایستی دست بزند، در نتیجه باید با آنها قاطعانه برخورد نمود. بنابر این تصمیم میگیرد تا لشکر خود را بسیج نماید و بر قوای میرگوهرام حمله برد. این لحظه را میتوان آغاز بدبحتی و تباهی بلوچ­ها در آن دوره دانست.

 قوای مسلح رنـد بر لاشاریها حمله میبرند. طرف مقابل ناچار از دفاع میشوند که طی آن جنگ سختی فیمابین در میگیرد و در این مدت طولانی تعدادی از رهبران و ریش­سفیدان دو طایفه و هم چنین هزاران نفر بیگناه دیگر کشته میشوند. "میران" که پسر خواهر میرچاکر بود با آغاز این درگیری موافقت نمی­نماید و چنین پیشنهاد میکند که بهترین راه این است که چند نفر از معتبرین را پیش میرگوهرام بفرستیم تا در مورد این موضوع با وی به بحث و تبادل نظر بپردازند که به احتمال زیاد میرگوهرام به جبران این خسارت اقدام خواهد نمود یا حتی مسببین این حادثه را دستگیر و به ما تحویل دهد. ولی میرچاکر و هم سایر افراد زیرنفوذ و مقتدر قبیله از پذیرفتن این نظریه امتناع ورزیده و این راه حل را که از جنگ و خونریزی، قتل و غارت و نابودی مردم بلوچ جلوگیری میکرد، و بدینطریق بخاطر اشتباه و ندانم کاری چند جوان لاشاری قصد سرکوب تمامی قوم را در سر می پروراند

 و اینطور نیز شد. آغاز این چنگ از سوی رندها در شرایطی بود که لاشاریها اصلاً  چنین انتظاری را در مخیله خویش جای نمیدادند، بدین­شکل که میرگوهرام در شعر زیر دیدگاه خود را بطور کاملاً آشکاری بیان میدارد:

مئی سرءَ اندیش و گمان نیست­ات مئی دلءَ گواهیگ نه دات چُـشین

اژ سرءَ کاینت رنــد و ڈومبکی     زهر کنی گون ترک نربـوران

 میرگوهرام در این شعر میگوید که اصلاً در فکر و خیال ما نبود و تصور این را نداشتیم که از بالا رند و ڈومبکی­­ها(Dombki) با خشم فراوان و اسب­های چابک و چالاک بر سر ما حمله کنند. از این مطالب چنین برداشت میشود که رندها قدری بیشتر واقعیتها را می­نگریسته­اند و این حملات عمدتاً یک جانبه بوده و لاشاریها مجبور میشدند تا از خود دفاع نمایند. میرچاکر زمانیکه از قوای لاشاریها شکست میخورد، بفکر دریافت کمک و مساعدت از نیروهای خارجی میگردد. بطور مثال اط شاه حسین­ میرزا حاکم هرات و ذوالنون بیگ ارغون حاکم قندهار که مغول بودند، طلب مساعدت نمود تا با یاری و پشتیبانی آنها بتواند لاشاریها را از دم تیغ بگذراند. میر چاکر یکبار با همیاری نیروهای حسین میرزا فرصت یافت تا به این هدف خود دست یابد. و در مقابل لاشاریها تا در توان داشتند، زمانی که نیرو و قدرتی بیگانه بر رندها هجوم میآورده است، خصومتها را کنار میگذاشتند و دوشادوش آنان در مقابل دشمن مشترک صف آرائی میکردند.

یم بار میرچاکر، میربی­بگر را جهت دریافت کمک بر علیه لاشاریها به قندهار می­فرستد. دختر بیگ­ارغون "گراناز" عاشق بی­بگر گشته و میخواهد تا وی را با خود ببرد. وقتیکه دو نفری به بولان میرسند، بجای اینکه پیش میرچاکر بروند از میرگوهرام طلب کمک مینمایند. حاکم قندهار لشکر خود را آماده میسازد و به سوی دره­ بولان حرکت میکند. زمانیکه چنین اتفاق میافتد، میرگوهرام قوای نظامی خویش را در کنار نیروهای میرچاکر قرار میدهد(باهم متعد می شوند) تا با لشکر ذوالنون بیگ بمقابله بپردازند که البته جنگ در نمیگیرد و سرانجام آن به بخشودگی بی­بگر پایان می­یابد. و اما این برخورد لاشاریها و رند ها را میتوان دلیل بر هوشیاری و دانائی میرچاکر و میر گوهرام دانست.

اگر کلیه خصوصیات  دانایی و زیرکی میرچاکر را پیش روی خود قرار دهیم و آنها را سبک و سنگین کنیم، بدرستی درخواهیم یافت که او همیشه میخواسته تا بصورت سردار قبیله باقی بماند  و مسئولیت افراد قبیله را به عهده داشتند . امکان تشکیل یک حکومت مقتدر را با این نیروی عظیم نظامی بدست میآورد. با این وجود اگر میرچاکر میتوانست قدرت لاشاریها رااز بین ببرد، از طرفی قادر نبود متلاشی شدن قدرت خویش را مانع گردد.  افراد نظامی قبیله رند، مردان دلیر، شجاع و با اراده بودند. با داشتن رهبریت واقعی که بتواند نیروی آنها را در جهت حفظ ثبات و امنیت و همچنین رفاه و آسایش قبیله رند و تمامی بلوچها بکار گیرد، ­بهره مند بودند. بطور مثال در نیمه اول قرن شانزدهم میرچاکر سپاهی مرکب از ۹۰ هزار نفر فراهم آورد و به دهلی پایتخت هندوستان حمله برد. این نیرو آنقدر قدرتمند بود که هیچ مقابله چشمگیری از جانب حکومتگران آن سامان بعمل نیامد. ولی در عوض رندها چگونه برخورد کردند؟ میرچاکر هرگز به این فکر نبود تا متصرفات را تحت کنترل داشته باشد و یک مرکزیت ثابت برای خویش ایجاد نماید. بر همین اساس پس از چندی بدون نتیجه دهلی را ترک کرده و به بلوچستان آمدند. زیرا میر چاکر نمی خواست که باز هم برسر متصرفات و فتح کشور هندوستان جنگ و خانمان سوزی بین طوایف قبیلش رخ بدهد به همین خاطر بعد از تصرف دهلی آن را رها می کند و به دیارش بلوچستان (مکران) بازمی گردد.

این جنگ ویرانگر که پایه­های قدرت بلوچها را سست میگرداند، تا اندازه­ای بدرازا کشید که مردم هیچگونه امیدی بپایان آن نداشتند. با اتکاء بر این دید بود که مهاجرت­های وسیعی صورت گرفت. بلوچها از جنگ خسته و فرسوده گشتند و دسته­دسته از محدوده نبرد خارج شده و به سند و پنجاب میرفتند. بطوریکه در حال حاضر قسمت عمده جمعیت سند و بخش وسیعی از جمعیت پنجاب را بلوچهای مهاجر تشکیل میدهند که همزمان با این جنگ به آن نواحی رفته­اند.

بلوچهای مقیم سند بحدی نیرومند بودند که پس از گذشت مدتی از ورودشان، حکومت کلہوڑھا(Kalhora) را سرنگون ساخته و خود جانشین آنان شدند( و در حدود 100سال حکومت در سند و درسال 1839میلادی توسط انگلیس ها شکست میخورند و حکومت انگلیس آغاز می شود).

نتیجه این درگیری طایفه­ای کشت و کشتار، تباهی و ویرانی، رعب و وحشت، متلاشی شدن نیرو و توان بلوچها را بهمراه داشت. فاجعه بحدی بالا گرفت که سرانجام میرچاکر در ادامه جنگ ناتوان نگشت و روانه پنجاب شد. هنگامی که آنه بطرف پنجاب در حرکت بودند، حکمرانان ملتان از ترس خود، زمینهای زیادی را به آنان بخشودند. رندها تحت رهبری میرچاکر بمحض ورود به پنجاب، نواحی فراوانی را بچنگ آورده و دامنه تاخت و تاز خویش را وسعت دادند. افرادی در این زمینه تحقیقاتی را بعمل آورده و مینویسند که قبل از مهاجرت میرچاکر به ملتان تعداد زیادی بلوچ آنجا ساکن بودند و بیشتر آنه به قبیله دودائی تعلق داشته­اند. سردار دودائیان(میر مهراب­خان) در دربار سلطان حسین حاکم ملتان از نفوذ و قدرت زیادی برخوردار بوده است.

طوایف رند و لاشاری زمانیکه در بمپور بسر میبردند، کارشان دامپروری بود و از اینطریق امرار معاش میکردن. پس از ورود به نواحی کچهی(Kachchi) و سـبی(Sibbi) کم­کم به زمین و کشاورزی توجه نمودند و این عمل را در جوار دامداری ادامه میدادند. آنگاه که بلوچستان را ترک کرده و به پنجاب رفتند، زمین ارزش خاصی را برایشان بازی مینمود بطوریکه خود میرچاکر به زمیندار مبدل گشت.

خلق بلوچ باید این رویداد تاریخی و بس عظیم را همواره مد نظر داشته باشد و بفهمد که اختلافات طایفه­ای به همانگونه که باعث از بین بردن ثروت­های ملی و فرهنگی و . . . در دوران جنگ رند و لاشاریها شد، ثمره بهتری در مرحله کنونی برایشان نخواهد داشت. با توجه به اینکه امروزه دشمنان زیادی در اظراف ما کمین کرده­اند تا این برخوردهای بی­پایه و اساس را دامن زده و طوایف و قبایل گوناگونی را جهت نابودی و از میان بردن تمامی خلق بلوچ، بجان یکدیگر میاندازند. ما منکر وجود اختلاف مابین بلوچها نیستیم. ما بدرستی بر این مسائل واقف بوده و میدانیم که زحمتکشان بلوچستان گهگاهی بر سر مسائلی جزئی در امور زندگی خویش دچار مشکلاتی میگردن و بدلیل بیسواد بودن و کم­آگاهی با یکدیگر اختلاف پیدا میکنند. اما راه حل این اختلافات سرنگونی حکومتهای ظالم و مستبد در جامعه­مان و روی کار آمدن یک حکومت مردمی و انقلابی که در آن خلق بلوچ بتواند بر سرنوشت خود حاکم گشته و تمامی امور داخلی بلوچستان را در دست گیرد، میباشد. زحمتکشان بلوچ بر طبق یک برنامه انقلابی که حکومت بلوچستان تدوین خواهد نمود، بنحو درستی از منافع ملی و طبیعی بهره­برداری کرده و موردی برای کینه و دشمنی با یکدیگر نمی­یابند. تا رسیدن به چنین جامعه­ای خلق بلوچ بطور یکپارچه باید با تمام توان و امکاناتی که در اختیار دارد، مانع هرگونه خصومت و دو دستگی در بین طوایف گردد و از تجربیاتی که حهت کسب و بدست آوردن آنه هزاران نفر جان باخته­اند، بگونه­ای واقع بینانه استفاده نمایند. مردم بلوچ باید بکوشند تا اختلافات را خود حل و فصل کنند و دست دشمنان خویش را در امور داخلی بلوچستان باز نگذارند.

لازم به ذکر است که معبدمیرچاکر اعظم رند در سدکدا پاکستان کنونی می باشد در نواحی شهر پنجاپ

 مخلص شما عبدالستار و محمد اسلام رند بلوچ