نقاشی "زن بلوچ و دوک نخ ریسی"

Balouch woman with drop spindle, c. 1880 



این نقاشی زیبا یک زن بلوچ را نشان میدهد که ظاهرا مشغول نخ ریسی است. ولی اطلاعی درباره نقاش آن در دست نیست و تا اونجایی که متوجه شدم مربوط به سال 1880 میلادی میشه و بقیه ماجرا هم تو خود نقاشی واضحه!!

                             ملک ریسیی

ویندوز بلوچی

سعید برهانزهی رند بلوچ

سعید برهانزهی رند بلوچ

داستان ها و افسانه های کهن بلوچی

در گذشته های خیلی دور در منطقه ای دوردست، مرد و زنی زندگی می کردند که سه دختر به نام های لعل، سبزو و گِسّد داشتند. گِسّد کوچک ترین دخترشان بود که از روی محبت و چون به اصطلاح ته تغاری بود، به او گِسّدُک می گفتند. روزی برای پدر خانواده کاری پیش آمد و مجبور شد به مسافرت برود، موقع خداحافظی، بچه ها از پدرشان خواستند که برایشان سوغاتی بیاورد. لعل که بزرگ تر بود، گفت: "برای من لعل بیاور". سبزو گفت: "برای من سبز بیاور" و گِسّدک هم گفت: "برای من گِسّد بیاور".

 

مرد با خنده دخترانش را بوسید و گفت: "حتماً برایتان می آورم" و رهسپار سفر شد.

مدتی در سفر بود و موقعی که می خواست برگردد، به بازار رفت و لعل و سبز خرید ولی هر چه گشت، نتوانست گِسّد پیدا کند. در حالی که خسته و کوفته زیر سایه ای استراحت می کرد، پیرزنی از آنجا گذشت. مرد پرسید: "ببخشید، شما نمی دانید گِسّد کجا پیدا می شود؟!" پیرزن با حالتی متفکرانه گفت: " گِسّد مهره ای گران بهاست، فکر نکنم کسی اینجا داشته باشد اما... اما من جایی را به تو نشان می دهم که می توانی از آن جا پیدا کنی"

مرد در حالی که از خوشحالی نیم خیز شده بود، گفت: "بگو... بگو..."

پیرزن در حالی که غروب آفتاب را نشان می داد، گفت: "این راه را مستقیم می روی تا به جنگل برسی. داخل جنگل سرو کهن سالی وجود دارد که دیوی در سایه ی آن خوابیده است. فقط اجازه داری دو بار شاخه های درخت را تکان دهی که با هر بار تکان دادن، از آن ها گِسّد می ریزد ولی اگر سه بار تکان دادی، دیو از خواب بیدار می شود و تو را به بند می افکند".

مرد در حالی که سرش را به نشانه ی تأیید تکان می داد و مرتب تشکر می کرد، از پیرزن جدا شد و به سمت جنگل روانه شد. رفت و رفت تا به جنگل رسید و وارد جنگل شد. درخت سرو از دور نمایان گشت. نزدیک و نزدیک تر رفت. دید دیوی زیر سایه ی درخت خوابیده است. کمی ترسید. جلوتر رفت و شاخه ای را گرفت و تکان داد. مقداری گِسّد بر زمین ریخت. دوباره شاخه را تکان داد باز تعدادی گسد روی زمین پخش شد. مرد نشست و آن ها را جمع کرد. بلند شد و می خواست برود. دوباره برگشت و برای بار سوم شاخه را به دست گرفت و تکان داد. شماری گسد بر زمین پخش شدند. مرد هنوز کاملا ننشسته بود که دیو در حالی که خمیازه می کشید، از خواب بلند شد و با یک خیز، گردن مرد را گرفت و به درخت چسباند. مرد در حالی که داشت از ترس قالب تهی می کرد، به التماس افتاد و از دیو تقاضای عفو کرد. دیو در حالی که می غرید، گفت: "چه می خواهی... آدمیزاد... آدمیزاد...!".

مرد در حالی که مدام تقاضای بخشش می کرد، ما وقع را برای دیو تعریف کرد. دیو در حالی که قهقهه می زد، گفت: " گسد... گسد...، به شرطی رهایت می کنم که گسد را به ازدواج من در بیاوری" مرد اندکی تأمل کرد و با خود گفت: "این دیو که نمی تواند ما را پیدا کند؛ حالا یک بله می گویم و خودم را آزاد می کنم" مرد گفت: "خوب... باشد... قبول". دیو گفت: "قبل از این که من بیایم، طوفانی می آید که اسباب و اثاثیه ی مرا با خود می آورد و بعد از چند روز دوباره طوفانی می آید که این بار خودم می آیم".

مرد و دیو از هم خداحافظی کردند و مرد به سمت منطقه ی خود رفت. بعد از چند روز که به خانه رسید، سوغاتی های بچه ها را داد و برای زنش آنچه را که اتفاق افتاده بود، تعریف کرد. زنش در حالی که می خندید گفت: "دیو از کجا می تواند ما را پیدا کند". چندین سال گذشت و از دیو خبری نشد تا این که طوفانی به راه افتاد و مقداری اسباب و اثاثیه کنار خانه ی مرد گذاشت. مرد فهمید که چند روز دیگر دیو می آید لذا در فکر چاره ای بود که چه کار کند. با هر کس که مشورت می کرد، به نتیجه ای دست نمی یافت. یکی می گفت: "خودت را پنهان کن"، یکی می گفت: "به قولت پایبند بمان"، یکی می گفت: "از اینجا فرار کن" ...

بعد از چند روز دوباره طوفان شروع شد و این بار دیو آمد. مرد مجبور شد گسدک را به ازدواج دیو در بیاورد. بعد از اتمام عروسی، دیو گفت: "من زنم را با خودم می برم". مرد و زنش که انتظار چنین چیزی را نداشتند، با تضرع از دیو خواستند که از چنین کاری صرف نظر کند. دیو گفت: "نظر گسدک را بپرسید" از گسدک پرسیدند، او گفت: "من با همسرم می روم". مرد و زنش مجبور شدند به این کار رضایت بدهند و یک سگ و یک خروس همراه گسدک فرستادند. دیو و گسدک وقتی به منطقه ی دیوها رسیدند، دیو یکی از زن های فامیل را موظف کرد که هر روز گسدک را به گردش ببرد و فقط از رفتن به سمت رودخانه خودداری کنند که اگر از این فرمان سرپیچی کنند، سزایشان مرگ است. گسدک و دوست جدیدش هر روز به گردش می رفتند و با هم خیلی دوست شده بودند. روزی گسدک به دوستش گفت: "همه جاها تکراری شده، جای جدیدی نمانده که برویم"؟

دوستش گفت: "نه، به جز رودخانه..." گسدک گفت: "حالا دیو که نیست بیا برویم، زود برمی گردیم، کسی نمی فهمد". دوستش با اکراه قبول کرد.

رفتند و رفتند تا به رودخانه رسیدند ولی برخلاف دیگر رودخانه ها، آب رودخانه زرد بود. گسدک انگشت کوچکش را در آب فرو برد و وقتی آن را بیرون آورد، رنگش زرد شده بود و احساس می کرد سنگین شده است. هر کاری کردند نتوانستند رنگش را از بین ببرند ناچار به روستا برگشتند و گسدک انگشتش را با تبر قطع کرد و دستش را با پارچه ای بست.

وقتی که دیو به خانه آمد و دید که دست گسدک بسته است، پرسید: "چه شده است، چرا دستت را بسته ای؟!" گسدک گفت: "به گردش رفته بودم، سُر خوردم و افتادم؛ سنگی از کوه غلت خورد و بر انگشتم افتاد و انگشتم را کند. دیو در حالی که عصبانی بود، از اتاق بیرون آمد و سنگ و کوه ها را مخاطب قرار داد و فریاد کشید: "کوه ها، سنگ ها، شما دست همسر مرا زخمی کرده اید؟" سنگ ها و کوه ها یک صدا جواب دادند: "ما چنین کاری انجام نداده ایم، از شمشیر بپرس شاید بداند". دیو دوباره فریاد کشید: "شمشیر! تو چنین کاری انجام داده ای؟" شمشیر در حالی که می لرزید، گفت: "من چنین کاری نکرده ام، از تبر بپرس" دیو تبر را مخاطب قرار داد و تبر در حالی که رنگ از چهره اش پریده بود گفت: "من چنین کاری انجام نداده ام. گسدک مرا گفت که انگشتم را جدا کن، من سر باز زدم، او خودش مرا بلند کرد و بر انگشتش زد و آن را جدا کرد. فقط می دانم انگشتش زرد شده بود"! دیو شصتش خبر دار شد که چه شده است. گسدک را صدا کرد و او را گفت: "سرپیچی از دستور... دروغ...، آماده ی مرگ شو". گسدک هر چه تضرع کرد، فایده ای نداشت. از دیو خواهش کرد که قبل از مرگ به او اجازه دهد به حمام برود. دیو با اکراه قبول کرد و گفت: "فقط زود بیا". گسدک قبلا با دوستش هماهنگ کرده بود. وارد حمام شد و از پنجره بیرون آمد و همراه دوستش و خروس سوار بر سگ شدند و به طرف منطقه ی خود رفتند. دیو هر چه منتظر ماند، از گسدک خبری نشد. وقتی وارد حمام شد دید گسدک فرار کرده است.

گسدک به منطقه ی خود رسید و جریان را برای خانواده اش تعریف کرد. پدرش پیش درویشی رفت و او طلسمی خواند و بر خانه ی آن ها دمید. دیو هر جا را گشت، نتوانست خانه ی آن ها را پیدا کند و آن ها سالیان سال در خوشی و شادی به سر بردند.

قلعه ناصرى ایرانشهر

قلعه ناصرى ایرانشهر

موقعیت جغرافیایى: شهرستان ایرانشهر - شهرایرانشهر
قدمت: قاجاریه (1269-1313 ه.ش)قلعه ناصری ایرانشهر پس از قلعه بمپور بزرگترین و مهمترین قلعه خشت گلی در بلوچستان محسوب می‌شود. این قلعه سال‪ ۱۲۶۴‬هجری شمسی به دستور ناصرالدین شاه قاجار طی هفت سال توسط استاد«حسین معمارباشی کرمانی» ساخته شد.این قلعه پس از قلعه بمپور از مهمترین قلعه های ایرانشهر محسوب می شود و در گذشته از آن به عنوان مرکز حکمرانی بلوچستان استفاده می شد. با توجه به اسناد به جای مانده ناصر الدوله فرمانفرما که در سال ۱۲۵۸ هـ .ق حـاکم کـرمان و بلوچستان بود، پیشنهـاد ساخت یک دژ نظامی بزرگ را در فهرج یا پهره (نام قدیم ایرانشهر) به ناصر الدین شاه قاجار می دهد.

ناصرالدین شاه در سال ۱۲۶۴ هـ .ق با ساخت قلعه موافقت می نماید و بدین ترتیب کار ساخت قلعه توسط شخصی به نام حسین معمارباشی کرمانی در مدت ۷ سال به اتمام می رسد و قلعه ناصریه نامیده می شود. پس از آن مرکز حکمرانی بلوچستان از بمپور به ایرانشهر منتقل می گردد. این قلعه در زمان حکومت دوست محمدخان بارگزائی به قلعه دوست محمدخان معروف می شود تا اینکه در سال ۱۳۰۷ هـ .ش در اختیار نیروهای دولتی قرار می گیرد و به نام قلعه ایرانشهر شهرت می یابد.

مشخصات معمارى :قلعه فوق در ابعاد 194×194 متر یعنى در زمینى به مساحت 37636 مترمربع ساخته شده است. حصار اطراف آن به ارتفاع 6/7 متر و ضخامت 4/5 متر بصورت توپُر است. مجهز به دو نوع تیرکش دورزن و نزدیک زن مى‏باشد و تیرکش‏هاى آن حالت عریب دارند. قلعه داراى 7 برجک و 2 برج در جلو مى‏باشد و شامل سرباز خانه، قورخانه، مسجد، حمام، اصطبل، حوضخانه، شاه نشین، عام نشین، باغ و ... بوده است.

در سال 1359 ه.ش توسط عده ‏اى ناآگاه به ارزش میراث فرهنگى کلیه ابنیه داخل قلعه تخریب و همسطح شده است تنها حمام قلعه در پایین‏تر از سطح زمین بصورت ویرانه‏اى باقى مانده است. حمام داراى تون، حوض خانه و چاه فاضلاب است از هنرهاى جالب معمارى حمام کاربرد لوله ‏هاى سفالى به اندازه 6 اینچ مى‏باشد که به منظور تهویه هواى حمام و تخلیه فاضلاب کار گذاشته شده ‏اند. مصالح بکار رفته در حصار ها و برجهاى باقى مانده، خشت خام و آجر 20×30 سانتى‏مترى و ساروج بوده است طاق‏هاى آن به صورت 20 سانتى ‏مترى و جناغى بوده‏اند که بى‏نظیر هستند. آب موردنیاز بوسیله یک رشته قنات وارد قلعه مى‏شده و پس از ذخیره در حوضخانه ‏ها به منظور زراعت و استفاده در آبیارى باغات که در شمال قرار داشته‏ اند از آن استفاده مى‏شده است. در بالاى دیوار از داخل قلعه معبرى به عرض بیش از یک متر در ارتفاع 5 مترى از زمین براى گرد نگهبانان و جان‏ پناهى با متوسط ارتفاع 1/7 متر براى جلوگیرى از دید خارج تعبیه شده است. در روى جان‏ پناه سوراخهایى (مزقل‏ها) با شیب‏هاى متفاوت تعبیه شده که مدافعان از آن محل‏ها بصورت نشسته و یا ایستاده لوله تفنگ را جهت مقابله با دشمن از آنها خارج مى ‏نمودند. به جز برجهاى دروازه در زیر سایه برجها، آسایشگاه سربازان قرار داشته که برجهاى مذکور نیز مشابه دیوار داراى جان‏ پناه یا مزقل‏ هاى دفاعى با شیب‏هاى متفاوت بوده‏اند. قلعه در گذشته داراى 150 اطاق در اندازه‏ هاى مختلف با چهارحیاط مجزا بوده است.

تاریخچه قلعه ناصرى :
شاهزاده فیروز میرزا فرمانفرما در زمان حکومتى‏اش در کرمان سفرى به بلوچستان و بازدیدى از قلعه بمپور داشته است (1264ه.ق). چون قلعه بمپور مرکز قشون دولت بود رو به ویرانى نهاده بود و تعمیر آن نیاز به هزینه زیادى داشت، به پیشنهاد وى و موافقت ناصرالدین شاه قاجار قلعه ‏اى در پَهره (ایرانشهر فعلى) ساخته شد کار ساختمانى آن در سال 1264 ه.ق توسط معماراستاد حسین معمارباشى شروع و در سال 1271 ه.ق به اتمام رسیده است. هدف از ساخت این قلعه انتقال مرکز حکومت بلوچستان از بمپور به ایرانشهر بوده است. تا سال 1286 ه.ق قلعه تحت تسلط قواى قاجار بوده، اما به علت ضعف حکومت مرکزى به دست قواى بلوچ و احکام محلى مى‏افتد. سربازان قاجاریه پس از شکست به طرف کرمان حرکت مى‏کنند و خبر اشغال قلعه را به والى کرمان مى‏رسانند. از طرف والى عده‏اى فرستاده مى‏شوند که قلعه را از دست بلوچها خارج نمایند اما موفق نشده و مجبور به بازگشت مى‏شوند. در این زمان بهرام‏ خان حاکم سرباز خود را به ایرانشهر مى‏رساند و قلعه را در دست مى‏گیرد. تا سال 1294 ه.ق بهرام خان حاکم بلوچستان بوده و پس از وى برادر زاده ‏اش به نام

دوست محمدخان به حکمرانى بلوچستان مى‏رسد و تا سال 1307 ه.ش دولت مرکزى هیچگونه تسلطى بر بلوچستان نداشته است. قواى دولتى در سال 1307 ه.ش به دستور رضاخان عازم فتح قلعه مى‏شوند و قلعه به تصرف آنها در مى‏آید و دوست محمدخان به اسارت قواى دولتى در مى‏آید و لازم به ذکر است این قلعه به نام دوست محمد خان نیز معروف است. قواى دولتى در قلعه مستقر مى‏شوند و کم ‏کم کل بلوچستان به تصرف قواى دولتى در مى‏آید. در سال 1359 ه.ش بعد از پیروزى انقلاب اسلامى شهردارى ایرانشهر نسبت به تخریب ابنیه داخلى اقدام و آثارى از گذشته در آن باقى نمى‏گذارد. بلایى بر سر قلعه وارد مى‏آورد که تاکنون هیچ دشمنى بر آن وارد نکرده است.درسالهای اخیرمیراث فرهنگی حصاراین قلعه رابازسازی نموده است.

قصه بلوچی

داستان ها و افسانه های کهن بلوچی

مرد در حالی که از خوشحالی نیم خیز شده بود، گفت: "بگو... بگو..."
پیرزن درحالی که غروب آفتاب را نشان می داد، گفت: "این راه را مستقیم می روی تا به جنگل برسی. داخل جنگل سرو کهن سالی وجود دارد که دیوی در سایه ی آن خوابیده است. فقط اجازه داری دو بار شاخه های درخت را تکان دهی که با هر بار تکان دادن، از آن ها گِسّد می ریزد ولی اگر سه بار تکان دادی، دیو از خواب بیدار می شود و تو را به بند می افکند".
مرد در حالی که سرش را به نشانه ی تأیید تکان می داد و مرتب تشکر می کرد، از پیرزن جدا شد و به سمت جنگل روانه شد. رفت و رفت تا به جنگل رسید و وارد جنگل شد. درخت سرو از دورنمایان گشت. نزدیک و نزدیک تر رفت. دید دیوی زیر سایه ی درخت خوابیده است. کمی ترسید. جلوتر رفت و شاخه ای را گرفت و تکان داد. مقداری گِسّد بر زمین ریخت. دوباره شاخه را تکان داد باز تعدادی گسد روی زمین پخش شد. مرد نشست و آن ها را جمع کرد. بلند شد و می خواست برود. دوباره برگشت و برای بار سوم شاخه را به دست گرفت و تکان داد. شماری گسد بر زمین پخش شدند. مرد هنوز کاملا ننشسته بود که دیو در حالی که خمیازه می کشید، از خواب بلند شد و با یک خیز، گردن مرد را گرفت و به درخت چسباند. مرد در حالی که داشت از ترس قالب تهی می کرد، به التماس افتاد و از دیو تقاضای عفو کرد. دیو در حالی که می غرید، گفت: "چه می خواهی... آدمیزاد... آدمیزاد...!".
مرد درحالی که مدام تقاضای بخشش می کرد، ماوقع را برای دیو تعریف کرد. دیو در حالی که قهقهه می زد، گفت: " گسد... گسد...، به شرطی رهایت می کنم که گسد را به ازدواج من در بیاوری" مرد اندکی تأمل کرد و با خود گفت: "این دیو که نمی تواند ما را پیدا کند؛ حالا یک بله می گویم و خودم را آزاد می کنم" مرد گفت: "خوب... باشد... قبول". دیو گفت: "قبل از این که من بیایم، طوفانی می آید که اسباب و اثاثیه ی مرا با خود می آورد و بعد از چند روز دوباره طوفانی می آید که این بار خودم می آیم".
مرد و دیو از هم خداحافظی کردند و مرد به سمت منطقه ی خود رفت. بعد از چند روز که به خانه رسید، سوغاتی های بچه ها را داد و برای زنش آنچه را که اتفاق افتاده بود، تعریف کرد. زنش در حالی که می خندید گفت: "دیو از کجا می تواند ما را پیدا کند". چندین سال گذشت و از دیو خبری نشد تا این که طوفانی به راه افتاد و مقداری اسباب و اثاثیه کنار خانه ی مرد گذاشت. مرد فهمید که چند روز دیگر دیو می آید لذا در فکر چاره ای بود که چه کار کند. با هر کس که مشورت می کرد، به نتیجه ای دست نمی یافت. یکی می گفت: "خودت را پنهان کن"، یکی می گفت: "به قولت پایبند بمان"، یکی می گفت: "از اینجا فرار کن" ...

بعد از چند روز دوباره طوفان شروع شد و این بار دیو آمد. مرد مجبور شد گسدک را به ازدواج دیو دربیاورد. بعد از اتمام عروسی، دیو گفت: "من زنم را با خودم می برم". مرد و زنش که انتظار چنین چیزی را نداشتند، با تضرع از دیو خواستند که از چنین کاری صرف نظر کند. دیو گفت: "نظر گسدک را بپرسید" از گسدک پرسیدند، او گفت: "من با همسرم می روم". مرد و زنش مجبور شدند به این کار رضایت بدهند و یک سگ و یک خروس همراه گسدک فرستادند. دیو و گسدک وقتی به منطقه ی دیوها رسیدند، دیو یکی از زن های فامیل را موظف کرد که هر روز گسدک را به گردش ببرد و فقط از رفتن به سمت رودخانه خودداری کنند که اگر از این فرمان سرپیچی کنند، سزایشان مرگ است. گسدک و دوست جدیدش هر روز به گردش می رفتند و با هم خیلی دوست شده بودند. روزی گسدک به دوستش گفت: "همه جاها تکراری شده، جای جدیدی نمانده که برویم"؟
دوستش گفت: "نه، به جز رودخانه..." گسدک گفت: "حالا دیو که نیست بیا برویم، زود برمی گردیم، کسی نمی فهمد". دوستش با اکراه قبول کرد.رفتند و رفتند تا به رودخانه رسیدند ولی برخلاف دیگر رودخانه ها، آب رودخانه زرد بود. گسدک انگشت کوچکش را در آب فرو برد و وقتی آن را بیرون آورد، رنگش زرد شده بود و احساس می کرد سنگین شده است. هر کاری کردند نتوانستند رنگش را از بین ببرند ناچار به روستا برگشتند و گسدک انگشتش را با تبر قطع کرد و دستش را با پارچه ای بست.
وقتی که دیو به خانه آمد و دید که دست گسدک بسته است، پرسید: "چه شده است، چرا دستت را بسته ای؟!" گسدک گفت: "به گردش رفته بودم، سُر خوردم و افتادم؛ سنگی از کوه غلت خورد و بر انگشتم افتاد و انگشتم را کند. دیو درحالی که عصبانی بود، از اتاق بیرون آمد و سنگ و کوه ها را مخاطب قرار داد و فریاد کشید: "کوه ها، سنگها، شما دست همسر مرا زخمی کرده اید؟" سنگ ها و کوه ها یک صدا جواب دادند: "ما چنین کاری انجام نداده ایم، از شمشیر بپرس شاید بداند". دیو دوباره فریاد کشید: "شمشیر! تو چنین کاری انجام داده ای؟" شمشیر در حالی که می لرزید، گفت: "من چنین کاری نکرده ام، از تبر بپرس" دیو تبر را مخاطب قرار داد و تبر درحالی که رنگ از چهره اش پریده بود گفت: "من چنین کاری انجام نداده ام. گسدک مرا گفت که انگشتم را جدا کن، من سر باز زدم، او خودش مرا بلند کرد و بر انگشتش زد و آن را جدا کرد. فقط می[/دانم انگشتش زرد شده بود"! دیو شصتش خبر دار شد که چه شده است. گسدک را صدا کرد و او را گفت: "سرپیچی از دستور... دروغ...، آماده ی مرگ شو". گسدک هر چه تضرع کرد، فایده ای نداشت. از دیو خواهش کرد که قبل از مرگ به او اجازه دهد به حمام برود. دیو با اکراه قبول کرد و گفت: "فقط زود بیا". گسدک قبلا با دوستش هماهنگ کرده بود. وارد حمام شد و از پنجره بیرون آمد و همراه دوستش و خروس سوار بر سگ شدند و به طرف منطقه ی خود رفتند. دیو هر چه منتظر ماند، از گسدک خبری نشد. وقتی وارد حمام شد دید گسدک فرار کرده است.
گسدک به منطقه ی خود رسید و جریان را برای خانواده اش تعریف کرد. پدرش پیش درویشی رفت و او طلسمی خواند و بر خانه ی آن ها دمید. دیو هر جا را گشت، نتوانست خانه ی آن ها را پیدا کند و آن ها سالیان سال در خوشی و شادی به سر بردند.

سلامی به اهل قلم شاعر(عبدالسلام بزرگزاده)

سلامی به اهل قلم
                       شاعر(عبدالسلام بزرگزاده)
سلام و درودم به اهل قلم
                       ز ژرفای اندیشه های دلم
به حافظ که شعرش شعور قلم
                        به شاملو شهنشاه شور قلم
به انانکه جان داده جسم قلم
                        به جامی که جام اش طلسم قلم
به انانکه هر دم اهل دل اند
                      به دل راه یافته خود بیدل اند
چو سعدی سرودم اهل قلم
                     دعا و درودم به اهل قلم
به فردوسی بادا هزاران سلام
                      به انانکه کردند سخن را کلام
به مرشد به مستان به اهل قلم
                       ببوسم دو دستان اهل قلم
به مولای رومی که لمس قلم
                      درخشید درونش ز شمس قلم
فرستم درودی به اهل قلم
                        سپاس و سرودی به اهل قلم
به پیر و جوان و به اهل قلم
                      به روح روانبد روان قلم
به شکل زهی شاکر شعر او
                       که فارس و بلوچ ذاکر خیر او
به یحیی و قادر رفیق بوده اند
                     صباح سمین را شفیق بوده اند
به انانکه نام دارترین شاعرند
                    کمالان علی بخش و طائرند
کنار کنارک در چابهار
                     سلامی به ملا چمل باربار
به یوسف که شعر سراوان او
                      یکی بهترین از فراوان او
به نور محمد ای طاهری
                     که در شعر سرودن تو ماهری
به ا نکه شرف دادبه شعر بلوچ
                       به ارواح اشرف قلم کرده کوچ
به بوهیر و بی بگر و قاسم قسم
                        به شعر بلوچی جاسم قسم
به انانکه پاسدار فرهنگ و دین
                           قلم ها کشیدند از جیب و جین
به انانکه تیر قلم با هدف
                            زدند چون سید هاشمی به صدف
سلام و درود از درون دلم
                          به خسرو به پروین به اهل قلم
شاعر(عبدالسلام بزرگ زاده

                        تصویر از استاد محمد اسلام رند بلوچ

پوشش گیاهی سیستان و بلوچستان

پوشش گیاهی استان سیستان و بلوچستان به دلیل شرایط متغیر آب و هوایی متنوع است. جنگل های این ناحیه مانند ناحیه شمال یا باختر ایران به صورت انبوه و متراكم نیست و اغلب به طور پراكنده و به اصطلاح لكه ای است. در ناحیه معروف سر حد كه سلسله كوه های تفتان و پنج انگشت و مورپیچ كشیده شده، شرایط طبیعی برای رشد و نمو درختان جنگلی بسیار مساعد است و درختانی به وجود آمده كه اگر چه به انبوهی و شكوه جنگل مازندران نیستند ولی در عوض دارای گونه های بسیار نادر و كم یاب است. حدود 2/3 جنگل های این ناحیه را پوشش های جنگلی بیابانی با گونه های تاغ و گز تشكیل می دهند و بخشی از آن را پوشش های جنگلی گرمسیری با گونه های كهور، كنار، چش، توج، چگرد، كلیر و حرا (در منطقه گواتر) و جنگل های خشک با گونه های بادام- بنه تشكیل می دهند. این پوشش های جنگلی بسیار پراكنده بوده و اغلب به صورت لكه های کم و بیش بزرگ در ناحیه ی بلوچستان جنوبی، ارتفاعات تفتان و كوه خفرزند بزمان و كوه خفرزند بزمان و مناطق ارتفاعی سراوان، استقرار یافته اند و در قطعات بسیار كوچک، تیپ جنگلی به خود می گیرند.

متوسط تراكم درخت در این عرصه ها به 50 اصله در هكتار می رسد و در مجموع، درختان محدوده جنگلی استان به حدود 69 میلیون اصله بالغ می شود. از نظر گونه، جنگل های كهور در ناحیه چاه هاشم، جنگل های گز در جنوب چاه هاشم و تهلاب، جنگل های تاغ در ریگ چاه، دشت سمسور، تگر و دامنه ی خاوری تفتان، جنگل های كهور، گز و اكاسیا در چاهان، جنگل های كهور و كلیر در زر آباد و بالاخره جنگل های تنگ گازرخ در سازند های فلیش واقع در حدفاصل چاله جازموریان و دریای عمان حضور دارند. در حال حاضر به جز گونه چش كه در صنعت لنج سازی كاربرد دارد و درختچه گازرخ كه از بذر آن روغن خوراكی تهیه می شود، سایر گونه ها مصرف تجارتی و یا صنعتی ندارند.

 به طور كلی از نظر تفاوت های بارز اقلیمی، به ویژه از منظر رویش های درختی و درختچه ای ، 6 منطقه در استان قابل تفكیك هستند:

1- منطقه پست حاشیه دریای عمان در جنوب استان.

2- منطقه كوهستانی حد فاصل ایرانشهر – چابهار.

3- منطقه گرم و خشک ایرانشهر و سراوان.

4- منطقه كوهستانی تفتان.

5- منطقه دشتی شهرستآن های خاش و زاهدان.

6- منطقه بسیار خشک و بیابانی شمال استان (دشت سیستان)

 از گونه های شاخص منطقه می توان؛ پسته كوهی و بادام كوهی هم چنین درختان كهور، كنارچش، گلیر، پیش یا نخل خزنده، گز، تاگز، خرزهره، پیر، چگرد، انواع نی ها، زهر عقرب كه اغلب جنگل های تنگ دامنه ها و دره ها و اراضی ساحلی را فرا گرفته اند. علاوه بر درختان مزبور درخت انجیر هندی تمبر(از نوع تمبر كجرات) نیز به شكل جنگل های كم پشت یافت می شود. در دره ها و دامنه های رود سرباز درختانی موسوم به چش و نخل شیطان فراوان است. درخت دیگری در جنگل بلوچستان وجود دارد كه شاخه های آن مانند درخت یاس است و در حدود 5 الی 8 متر ارتفاع دارد. چوب آن از نوع خیلی سخت هم چنین شكننده است و میوه ای به شكل گیلاس و آلبالو دارد كه اهالی بومی از میوه آن در رنگرزی استفاده می كنند. وسعت كل جنگل های استان حدود 5/1 میلیون هكتار برآورد شده است.

                    تصاویر از سر باز فیروز اباد

 

                                       پل فیروز اباد راسک

معرفی چند نوع غذای بلوچی

معرفی چند نوع غذای بلوچی

چنگال  در واقع پذیرایی عشایر بلوچ از میهمانان خود است. آنها از میهمانان خود با چنگال و دوغ پذیرایی می کنند به ویژه در ماه مبارک رمضان این شیرینی- غذا سفره افطار را نیز رنگ و روی می بخشد. شاید وجه تسمیه آن از این رو باشد که در تهیه این غذا چنگ زدن عامل اصلی تولید است.  مواد اولیه برای تهیه چنگال، آرد، خرما و روغن حیوانی است. بلوچ ها ابتدا آرد و آب را مخلوط می کنند و در شرایطی که این مخلوط  هنوز به خمیر تبدیل نشده است آن را به ضخامت حدود 1سانتی متر روی تابه می اندازند و می گذارند تا اندکی خود را بگیرد و بپزد. اگر این مخلوط آب و آرد نازکتر شود نانی از آن به دست می آید. ولی برای چنگال ضخامت یکسانتی متری مناسب است. پس از آنکه این خمیر نیم پز شد آن را بر می دارند و به تناسب حجمی که می خواهند چنگال درست کنند از این نان نیم پز درست می کنند. بعد خرما را در ظرفی دهن گشاد می ریزند. نان نیم پز را درون همین ظرف خرد می کنند یا به عبارت دیگر تکه تکه می کنند. این دو را با هم ورز می دهند و چمگ می زنند به گونه ای که هسته های خرما از درون آن بیرون می آید و هم می توان هسته ها را جدا کرد و هم نان و خرما را خوب به خورد هم می دهند. این کار تا جایی پیش می رود که دیگر نتوان تشخیص داد نان است یا خرما. حال نوبت افزودن روغن است. برای افزودن روغن آن را با همراه کمی پیاز خرد شده داغ می کنند و قبل از آنکه روغن چنان داغ شود که پیازها بسوزند آن را از روی شعله برداشته و به مخلوط نان و خرما می افزایند تا این مخلوط نرم شود و نه بیشتر.

امروزه چنگال را با خلال بادام و پسته تزئین می کنند و بعد برای پذیرایی می آورند.

ادامه نوشته